تبليغاتX
فاطمه گل است
























فاطمه گل است

گزیده از اشعار محسن اولاد ( شعر آیینی ). "کپی برداری از اشعار حقیر بلامانع است."

جان میرود از قامتش چون می نویسد

حالا قلم بعد از تو با خون می نویسد

کوه از کمر خم شد ستون خیمه افتاد

در داغ تو صحرای مجنون می نویسد

جغرافیای عشق آدم در سکون است

از دست تاریخی که وارون می نویسد

شاعر دوباره از سر خط قصه دارد

چون محتشم از خون و هامون می نویسد

مرد تمام قصه ها از اسب افتاد

از سختی درد شبیخون می نویسد

در مشک پاره بعد ساقی گریه مانده

اشکی که بر این خاک گلگون می نویسد

دریا خجل شد از لب ساقی که خشکید

 از لکه ء ننگی به گردون می نویسد

سقا تو افتادی و آب از آبرو ماند

آری قلم بعد از تو با خون می نویسد

نوشته شده در چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 15:27 توسط محسن اولاد| |

همباور و هم برادری میخواهد

بی یار شده دلاوری میخواهد

دیروز به کربلا اگر تنها ماند

امروز دوباره یاوری میخواهد

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 22:18 توسط محسن اولاد| |

هر روز برای گریه کردن کم بود

تنها ثمر حیات عالم غم بود

وقتی که به نی نوای قران خواندی

گفتند که او زرّیهء خاتم بود

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 9:30 توسط محسن اولاد| |

اسباب حیات باشی و تشنه لبت

بر کنج فرات باشی و تشنه لبت

هر موج که میزد لب دریا میگفت

کشتی نجات باشی و تشنه لبت

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 22:43 توسط محسن اولاد| |

 

سخت است ابراهیم باشی و اسماعیلت را...

چون نوح کشتی نجات باشی و کودکان لب تشنه ات را نظاره بنشینی

دیروز عصای موسی در دستان خدابود نیل را بستند و

روح الله را بی صلیب سر بریدند

 

 صوت داوودی قرآنش از بالای نی چه رسا بود .

چقدر این گوشها کرند

سر  یحیی ابن زکریا را که دیگر بر نی نزدند

قصه شما این است

به قرآن قرآ‌ن هستید و اینجا دوباره صفین

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 8:52 توسط محسن اولاد| |

چه قطره قطره و بی تاب میریخت

از آن افتادنش مهتاب میریخت

تمام رود ها لب تشنه بودند

چه زیبا آبروی آب میریخت

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 16:58 توسط محسن اولاد| |

درد مبهم به دلم بود نمیدانستم

سینه ام کاسه غم بود نمیدانستم

غصه از درد نگاریست که نیست

سبزیش کار قلم بود نمیدانستم

خنده ای کرد و به من گفت برو دیوانه

قیمت عشق چه کم بود نمیدانستم

این فدا کاری دیروز چه معنا دارد؟

معنیش من بشوم بود نمیدانستم

مشغله ، کار ، گرفتاری هر روزه ء او 

ماجرا من بروم بود نمیدانستم

آن شراب لب شور انگیزش

آخرش درد سرم بود نمیدانستم

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 11:38 توسط محسن اولاد| |

یوسف تمام مصر را دارد به کنعان می برد

مردی خدا را با خودش دارد به مهمان می برد

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 18:24 توسط محسن اولاد|

همیشه سختی بار گناهها با من
وسوز بی تو شدن صبح گاه ها بامن
نگاه من پی چشمت دوباره میگرید
تمام جلوه تو هستی نگاه ها با من

فراغ چشم  تو هر دم میان ثانیه ها

و اشک های دما دم و آه ها با من

میان ثانیه ها سالهای طولانی

و  کشمکش بین ماه ها با من

هوای سرد بیابان، هجوم تاریکی

و من غریب بدین سان و چاهها با من

میان این همه راه و میان این همه چاه
ندا بزن شب ما را  که راه ها با من

همیشه حرف تو این بود یادمان مانده
پناه بر همهء بی پناه ها با من

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 9:9 توسط محسن اولاد| |

به دستان خودت فانوس داری

 همیشه حسرت یک بوس داری

 غروب و کتری و یک مرد تنها

 بیا ای مرگ چایی دوس داری

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 12:56 توسط محسن اولاد| |

نان اگر نرخ طلا گشت بیا جان دارم

اینقدر چانه نزن قیمت ارزان دارم

یار اگر وام دهد بوسه به یارانه مرا

زنده ام در دو جهان چون که فقط آن دارم

اینقدر اخم نکن نرخ تورم به دَرَک

اشک حراج شده نم نم باران دارم

سوخت هم قیمت شمش است، فلانی باشد

من برای تو دلی سوخته اینسان دارم

قصه شاه و گدا قصه بس تکراریست

دست بر دامن تو مثل گدایان دارم

خواستم جان بدهم عشق نگفتی چند است

اخم کردی تو فقط ناله افغان دارم

این چه رازیست که در عشق تو جان باید داد

لحظه ای صبر بکن یک دل گریان دارم

نوشته شده در جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 14:22 توسط محسن اولاد| |


نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 14:31 توسط محسن اولاد|

چون شمع به کوچه های غم تابیدی

معشوق نظر کرد و چنین غلتیدی
در سجده عشق تیر و انگشتر نیست

اینبار تو شق القمر خورشیدی
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 16:4 توسط محسن اولاد| |

حاکم تو شدی به عشق توبیخ شدم
هر روز یک رباعی" شاید"
کلیک کنید
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 11:0 توسط محسن اولاد|

کوچه عطراگین شده انگار مهمان آمده

شیرمردی از تبار مرد مردان آمده

عاشقانه آمده ، او بی سر وبی دست و پا
 
از  سر مرز جنون حالا به ایران آمده
قطره قطره آب گشته در میان شط خون
بر میان چشم تارم شمع تابان آمده

تشنگی ها را میان نینوا گم کرده است
با لبانی تشنه او بی سر زمیدان آمده

دیو را بیرون زده از خاک پاک میهنش

رود رودابه رسیده شیر دستان آمده

آرش است از سینه اش چندین کمان آورده اند

آبروی خاک و مرز و مرزبانان آمده

من که شاعر نیستم این این هم ادای دین نیست

شاعری میخواهد اکنون چون گلستان آمده
نوشته شده در شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 2:43 توسط محسن اولاد| |

                                           در کوچه میان شهر بیداد زدیم

آدرس وبلاگ جدید من کلیک کنید

 

 هر روز یک رباعی

 

 

                             منتظر حضور   گرم و نقدهای سازندتون هستم

نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1390ساعت 20:21 توسط محسن اولاد|

هموارترین  راه خدا مادر بود

دلداده و دل خواه خدا مادر بود

خورشید اگر حضرت احمد باشد

آن ماه ترین ماه خدا مادر بود

 

از دست خدا سوره کوثر آمد

بر شیر خدا یگانه همسر آمد

بر حق طلبان هر دل و دین و نژاد

یک مژده بده بگو که مادر آمد

 

نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 22:25 توسط محسن اولاد| |

 

انگار دلم تنگ کسی بود ولی

 بی خویش پی هم نفسی بود ولی

 دادش به هوا رفت، و بیدادش هم

او در پی  فریادرسی بود ولی

نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 0:28 توسط محسن اولاد| |

عمریست که ما حسرت مادر داریم

 بر رجعت او همیشه باور داریم

 او پشت در است و همچنان میسوزیم

 ما شکوه ز دیوار ، از این در داریم

 

نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 15:52 توسط محسن اولاد| |

عمریست که بی نبودنت جان داریم

گرگیم و ولی امید چوپان داریم

این خانه بدون تو خرابم کرده

بی عشق شما که گفته سامان داریم؟

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 9:52 توسط محسن اولاد| |

در هجر تو ما شام فقط غم خوردیم

غمخانه شدیم  ، سنگ ماتم خوردیم

از عرش خدا به زیر فرش افتادیم

بی سیب ، دوباره چوب آدم خوردیم

نوشته شده در جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 15:28 توسط محسن اولاد| |

 

سیب و حوا

و هزار قصه از  آدم نبودن ها

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 10:42 توسط محسن اولاد| |

نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 10:9 توسط محسن اولاد|

بوی حضور میدهی و من نشسته ام

بار دگر دخیل به خال تو بسته ام

شاید دوباره بشکند  این عهد بی شما

شاید دوباره بشکند  این قلب خسته ام

تو دانه داده ای و دام دیگری پهن است

در دام غیر اسیرم بس دل شکسته ام

یک اعتراف ساده که عاشق نبوده ام

یک اعتراف ساده که هرگز نرسته ام

آدینه هاست این دل ما یک صدا خوانده

 آ ، دین من دل و دین بر تو بسته ام

شاید تمام واژه شعرم شعار پوچ

شاید ،ولی ، نه من از  خود گسسته ام

تنها نرو من از این کوچه سخت میترسم

بی ما نرو، ای غزل ای مرد خسته ام

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 20:40 توسط محسن اولاد| |

ای کاش چشمانت مرا حد میزد ای کاش

بر جزر رفتارم کمی مد می زد ای کاش

ای گوهر چشمت مرا یک آرزو بیش

برق نگاهت در رهم سد میزد ای کاش


 

آقا سلامت میکنم با این دلی که...

خود را ملامت میکنم با این دلی که....

رسمش نبود از ما چنین تو دور باشی

هر شب شبم شب باشد و تو نور باشی

برف زمستان را زچشمش پاک کرده

بی غیرتی ها را ببین او خاک کرده

یک غم  غم دنیا شده حالا بهار است

 

غوغا شده ، آقا بیا حالا بهار است


تو هر چه با ما کرده ای عیبی ندارد

صغری وکبری کرده ای عیبی ندارد

صد عقده دارد این دلم بی ناز دستت

این عقده را وا کرده ای عیبی ندارد

با تو تمام شعر هایم شعر ناب است

با ما چنین تا کرده ای عیبی ندارد

نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 18:25 توسط محسن اولاد| |

مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
Design By : Night Melody