فاطمه گل است
گزیده از اشعار محسن اولاد ( شعر آیینی ). "کپی برداری از اشعار حقیر بلامانع است."
جان میرود از قامتش چون می نویسد
حالا قلم بعد از تو با خون می نویسد
کوه از کمر خم شد ستون خیمه افتاد
در داغ تو صحرای مجنون می نویسد
جغرافیای عشق آدم در سکون است
از دست تاریخی که وارون می نویسد
شاعر دوباره از سر خط قصه دارد
چون محتشم از خون و هامون می نویسد
مرد تمام قصه ها از اسب افتاد
از سختی درد شبیخون می نویسد
در مشک پاره بعد ساقی گریه مانده
اشکی که بر این خاک گلگون می نویسد
دریا خجل شد از لب ساقی که خشکید
از لکه ء ننگی به گردون می نویسد
سقا تو افتادی و آب از آبرو ماند
آری قلم بعد از تو با خون می نویسد
همباور و هم برادری میخواهد
بی یار شده دلاوری میخواهد
دیروز به کربلا اگر تنها ماند
امروز دوباره یاوری میخواهد
هر روز برای گریه کردن کم بود
تنها ثمر حیات عالم غم بود
وقتی که به نی نوای قران خواندی
گفتند که او زرّیهء خاتم بود

اسباب حیات باشی و تشنه لبت
بر کنج فرات باشی و تشنه لبت
هر موج که میزد لب دریا میگفت
کشتی نجات باشی و تشنه لبت

سخت است ابراهیم باشی و اسماعیلت را...
چون نوح کشتی نجات باشی و کودکان لب تشنه ات را نظاره بنشینی
دیروز عصای موسی در دستان خدابود نیل را بستند و
روح الله را بی صلیب سر بریدند
صوت داوودی قرآنش از بالای نی چه رسا بود .
چقدر این گوشها کرند
سر یحیی ابن زکریا را که دیگر بر نی نزدند
قصه شما این است
به قرآن قرآن هستید و اینجا دوباره صفین

چه قطره قطره و بی تاب میریخت
از آن افتادنش مهتاب میریخت
تمام رود ها لب تشنه بودند
چه زیبا آبروی آب میریخت
سینه ام کاسه غم بود نمیدانستم
غصه از درد نگاریست که نیست
سبزیش کار قلم بود نمیدانستم
خنده ای کرد و به من گفت برو دیوانه
قیمت عشق چه کم بود نمیدانستم
این فدا کاری دیروز چه معنا دارد؟
معنیش من بشوم بود نمیدانستم
مشغله ، کار ، گرفتاری هر روزه ء او
ماجرا من بروم بود نمیدانستم
آن شراب لب شور انگیزش
آخرش درد سرم بود نمیدانستم
مردی خدا را با خودش دارد به مهمان می برد
همیشه سختی بار گناهها با من
وسوز بی تو شدن صبح گاه ها بامن
نگاه من پی چشمت دوباره میگرید
تمام جلوه تو هستی نگاه ها با من
فراغ چشم تو هر دم میان ثانیه ها
و اشک های دما دم و آه ها با من
میان ثانیه ها سالهای طولانی
و کشمکش بین ماه ها با من
هوای سرد بیابان، هجوم تاریکی
و من غریب بدین سان و چاهها با من
میان این همه راه و میان این همه چاه
ندا بزن شب ما را که راه ها با من
همیشه حرف تو این بود یادمان مانده
پناه بر همهء بی پناه ها با من
به دستان خودت فانوس داری
همیشه حسرت یک بوس داری
غروب و کتری و یک مرد تنها
بیا ای مرگ چایی دوس داری
نان اگر نرخ طلا گشت بیا جان دارم
اینقدر چانه نزن قیمت ارزان دارم
یار اگر وام دهد بوسه به یارانه مرا
زنده ام در دو جهان چون که فقط آن دارم
اینقدر اخم نکن نرخ تورم به دَرَک
اشک حراج شده نم نم باران دارم
سوخت هم قیمت شمش است، فلانی باشد
من برای تو دلی سوخته اینسان دارم
قصه شاه و گدا قصه بس تکراریست
دست بر دامن تو مثل گدایان دارم
خواستم جان بدهم عشق نگفتی چند است
اخم کردی تو فقط ناله افغان دارم
این چه رازیست که در عشق تو جان باید داد
لحظه ای صبر بکن یک دل گریان دارم
آدرس وبلاگ جدید من کلیک کنید
منتظر حضور گرم و نقدهای سازندتون هستم

هموارترین راه خدا مادر بود
دلداده و دل خواه خدا مادر بود
خورشید اگر حضرت احمد باشد
آن ماه ترین ماه خدا مادر بود
از دست خدا سوره کوثر آمد
بر شیر خدا یگانه همسر آمد
بر حق طلبان هر دل و دین و نژاد
یک مژده بده بگو که مادر آمد
انگار دلم تنگ کسی بود ولی
بی خویش پی هم نفسی بود ولی
دادش به هوا رفت، و بیدادش هم
او در پی فریادرسی بود ولی
عمریست که ما حسرت مادر داریم
بر رجعت او همیشه باور داریم
او پشت در است و همچنان میسوزیم
ما شکوه ز دیوار ، از این در داریم
عمریست که بی نبودنت جان داریم
گرگیم و ولی امید چوپان داریم
این خانه بدون تو خرابم کرده
بی عشق شما که گفته سامان داریم؟

در هجر تو ما شام فقط غم خوردیم
غمخانه شدیم ، سنگ ماتم خوردیم
از عرش خدا به زیر فرش افتادیم
بی سیب ، دوباره چوب آدم خوردیم
سیب و حوا
و هزار قصه از آدم نبودن ها
بوی حضور میدهی و من نشسته ام
بار دگر دخیل به خال تو بسته ام
شاید دوباره بشکند این عهد بی شما
شاید دوباره بشکند این قلب خسته ام
تو دانه داده ای و دام دیگری پهن است
در دام غیر اسیرم بس دل شکسته ام
یک اعتراف ساده که عاشق نبوده ام
یک اعتراف ساده که هرگز نرسته ام
آدینه هاست این دل ما یک صدا خوانده
آ ، دین من دل و دین بر تو بسته ام
شاید تمام واژه شعرم شعار پوچ
شاید ،ولی ، نه من از خود گسسته ام
تنها نرو من از این کوچه سخت میترسم
بی ما نرو، ای غزل ای مرد خسته ام

ای کاش چشمانت مرا حد میزد ای کاش
بر جزر رفتارم کمی مد می زد ای کاش
ای گوهر چشمت مرا یک آرزو بیش
برق نگاهت در رهم سد میزد ای کاش
آقا سلامت میکنم با این دلی که...
خود را ملامت میکنم با این دلی که....
رسمش نبود از ما چنین تو دور باشی
هر شب شبم شب باشد و تو نور باشی
برف زمستان را زچشمش پاک کرده
بی غیرتی ها را ببین او خاک کرده
یک غم غم دنیا شده حالا بهار است
غوغا شده ، آقا بیا حالا بهار است
تو هر چه با ما کرده ای عیبی ندارد
صغری وکبری کرده ای عیبی ندارد
صد عقده دارد این دلم بی ناز دستت
این عقده را وا کرده ای عیبی ندارد
با تو تمام شعر هایم شعر ناب است
با ما چنین تا کرده ای عیبی ندارد
Design By : Night Melody


